سبط اکبر

خاطرات سرباز معلم و مداحی با زیرنویس انگلیسی

سبط اکبر

خاطرات سرباز معلم و مداحی با زیرنویس انگلیسی

سبط اکبر

بسم ربّ الحَسَن
من مترجم هستم. به ذهنم رسید برای آشنا کردن ملت ها با اهل بیت از مداحی هایی که زیرنویس دارند استفاده کنم تا زیبایی و لطافت اون مداحی و هیئت حفظ بشه و بشه اونو منتشر کرد. کمی جستجو کردم و کاری مشابه اونچه می خواستم پیدا نکردم، البته سایت فطرس چند تا کار اینجوری داره. به هر حال تصمیم گرفتم خودم این امر رو به عهده بگیرم. چند تا از مداحی های مشهور و دلنشین رو انتخاب کردم که غالبا از حاج محمود هستن. اونا رو زیرنویس کردم و کم کم جلوه های ویژه بهش اضافه کردم. البته نمیشه خیلی تغییر داد کار رو. چرا که می خوام اصل مداحی زیاد تغییر نکنه و اونا رو اینجا ارائه کردم.

طبقه بندی موضوعی

سربند یا حسین ع

پنجشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۵، ۰۸:۱۳ ب.ظ
باسمه تعالی
اولا که خدمتتون عرض کنم املای صحیح باسمه تعالی همین طوریه که نوشتم نه بسمه تعالی!
بگذریم!
خیلی وقته دارم با خودم کلنجار میرم که قضیه ی سربندها رو تعریف کنم یا نه...
حالا بیخیال! تعریف میکنم دیگه امید به خدا.
دهه اول محرم امسال بود و منم دولت آباد بودم. اگر به خاطر کارم نبود حتما میرفتم مشهد. به هر حال مجبور بودم برم سر و کلاس و اینا. تو روستای علیک که درس میدم مراسم دهه اول رو برگزار میکردن و حتی می دیدم که بعضی دانش آموزام لباس سیاه عزا تن کردن. روزها که میامدم بچه با ذوق و شوق از مراسم دیشب شون برام تعریف می کردن می گفتن که آقا اول مسجد نماز می خونیم، بعد میریم خونه، بعد شام که خوردیم فلان دسته میاد تو کوچه ها جار میزنه که وقت عزای و بعد که مردم جمع شدن مسجد دسته توی روستا دور میزنه و فلان و از این حرفا...
بعد از چند روز بچه ها ازم سوال می کردن که آقا شما چرا نمیای مراسم ما؟؟؟!!!
ای بابا! حالا بیا و درست کن! من اون موقع شب بیام مراسم اینا چیکار؟؟!! بعد چطور برگردم خب!؟؟
خلاصه که چند روزی اینا رو سر دووندم! تا وقتی که اصرارشون خیلی زیاد شد! منم گفتم حالا که اینطور شد باید یک حرکت درست و درمون بزنم! رفتم مشهد با یکی از دوستان صحبت کردم که اون دوست به تعداد دانش آموزام سربند یا حسین بهم داد گفت اینا رو بده بچه ها. زیاد وقت نداشتم چون برا شب تاسوعا و عاشورا میخواستم مشهد باشم و نیمی از دهه گذشته بود. دیگه یک شب دلم رو زدم به دریا و رفتم کنار جاده واستادم تا یک ماشین آمد و خوشبختانه ما رو مستقیم برد تا خود علیک...
میدونید که معمولا مراسم تو شهرهایی مثل مشهد ساعت 8 یا 8 و نیم شروع میشه تا 11 یا 12. من پیش خودم فکر کردم که تقریبا اولای مراسم برسم خوبه دیگه! که بچه ها منو ببینن و تا دیر نشده برگردم دولت آباد که ماشین گیرم بیاد (شاید با خودتون فکر کنید که این عجب ریا کاریه! آمده که بچه ها ببیننش! اشتباه نکنید...من الگوی بچه ها شده بودم. الگویی که شرکتش توی هیات و سینه زدنش باعث میشد اونام هیئتی بشن یا لااقل تاثیری روی اونا بذارم. انگار بچه ها منتظر بودن منو تو هیات ببینن تا بفهمن سینه زدن و شرکت تو مراسم عزای امام حسین ع خوبه...، دروغ چرا!! منم دوست داشتم برم گلزار شهدای دولت آباد بشینم توی خیمه با سخنران خیلی باحال و سینه زنی تقریبا مفصل و خیلی شیک و مجلسی آخرش شام بخورم و برم! تازه فیلم هم میگرفتن ازمون! ولی...ولش کن دیگه اگر در خانه کس است یک حرف بس است!).
خلاصه طوری رفتم که ساعت 9 رسیدم جلوی مسجد علیک و دیدم که آقای کلید دار مسجد داره در رو قفل می کنه و خسته نباشید میگه!!!
ای بابا! چیکار کنم حالا!؟؟؟ هنوز که ساعت 9 نشده! بابا توی شهر تازه الان دارن زیارت عاشورا می خونن که!!! چاره نبود. حالا این که به چه بدبختی برگشتم دولت آباد بماند که اینو ولش کن!
فرداش بچه ها شروع کردن به گله گذاری که آقا فلان و از این حرفا!! گفتم بچه ها امشب دیگه حتما میام و هرکس هم بیاد هیات همونجا بهش یک جایزه میدم...
سر شب شد و راه افتادم. اون موقع شب رفتن به یک همچین روستای پرتی بدون وسیله کار سخیته!! باور کنین! کار نداریم که به چه بدبختی رسیدم روستا و رفتم جای مسجدشون. خوشبختانه این دفعه بهتر رسیدم. البته خیلی هم به موقع نرسیدم، چون دوست داشتم موقع سینه زنی برسم و سینه بزنم که قسمت نشد و موقع سخنرانی رسیدم. دانش آموزام بیرون داشتن بازی می کردن! چند تا شون هم رفته بودن (بعدا فهمیدم که چند تا شون بودن و رفتن، یعنی برا سینه زنی بودن و بعد رفتن). خلاصه اینا ما رو دیدن و خوشحال شدن و دونه دونه دورم جمع شدن و کم کم سوال کردن که جایزه ما چی شد!! منم که چند روز بود منتظر این لحظه بودم با اطمینان خاطر دست مبارک را در جیب مبارک وارد کرده و یک سربند درآورده به ایشان تقدیم نمودم!
آقا جای شما خالی برام خیلی خوش آیند بود وقتی لبخند خوشحالی اینا رو لبان شون ظاهر می شد. بعضی هاشون یادمه از خوشحالی جیغ می کشیدن! بعضی هام که فکر میکردن من سر گنج نشستم اصرار می کردن که یکی بدم برا آبجی کوچیکشون، یکی برا آبجی بزرگه! یکی برا بچه عمو...
بعضی هاشون هم دورم بالا پایین میپردن!
وقتی سربند ها رو توزیع می کردم نمیدونم چرا سربندها رو، روی سرشون نمی بستن، شاید روشون نمی شد. به یکی از بچه ها گفتم بیاد جلو. آمد...سربندی که بهش داده بودم رو از بسته ش درآوردم و خیلی با ملاحظه با دست خودم به سرش کشیدم...تعجب دانش آموزم تبدیل به لبخندی شد که روی لبش نشست و روحمو سبک کرد!!!  واقعا توی لبخندش چی بود و چطور منو سبک کرد!؟؟ نمیدونم...
کم کم بقیه سربندها رو خودشون به سرشون بستن و خوشحالی کردن و دعوت کردن خونه شونو و از این حرفا...
من که دیگه احساس میکردم ماموریتم رو به انجام رسوندم و داره برا برگشتنم دیر میشه راهمو کشیدم و رفتم به سمت ابتدای ده. یکی از دانش آموزام همراهی کرد منو. از جلو خونه شون رد شدیم والدینش منو دعوت کردن خونه شون. خلاصه که رسیدم اول ده و بالاخره یک جوری برگشتم دولت آباد.
اون شب چند تا سربند توزیع کردم، چند تا لبخند تحویل گرفتم و شاید تاثیراتی روی کسانی گذاشتم که شاید یک جا به دردشون بخوره، حتی اگه یادشون نیاد که از کجا بوده...
اما راستش رو بخواید شاید بیشتر از همه روی خودم تاثیر داشت...خیلی وقت بود اون طوری احساس سبکی و بی وزنی نکرده بودم...، حتی شب های دیگه که هیات شلوغه گلزار شهدای دولت آباد میرفتم با سخنران و مداح خوب و روضه خوانیِ حرفه ای...

نظرات  (۱)

۲۶ آذر ۹۵ ، ۲۱:۲۲ محمدرضا فلاح
مفید بود

همتتان مستدام

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی